مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
شاعر در این شعر از عشق و وصال معشوق صحبت میکند و به زیباییهای ظاهری و امکانات زمینی اشاره میکند. او به این نتیجه میرسد که بدون معشوق، هیچ چیز ارزش ندارد، حتی جمال و کمال و زیبایی. دلتنگی و بیماری روحی او باعث میشود که هر چیزی که به تنهایی انجام دهد، بیفایده باشد. او بر این عقیده است که بقا و فنا فقط در خدمت معشوق معنی دارد و هر حلال و دلیلی که برای عشق میآورد، صرفاً در صورتی ارزش دارد که معشوق در دسترس باشد. در نهایت، او به مخاطب توصیه میکند که به وفا و صفای واقعی رجوع کند و به نزد خدا برود، زیرا تنها در آنجا میتواند حقیقت را دریابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند
دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند
فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بیشه شهره قبا چه سود کند
هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق
چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند
مرا بقا و فنا از برای خدمت اوست
مرا چو آن نبود این بقا چه سود کند
سقا و آب برای حرارت جگرست
جگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند
فلک به ناله شد از بس دعا و زاری من
چو بخت یار نباشد دعا چه سود کند
مگو چنین تو چه دانی بلا دریست نهان
خدای داند و بس کاین بلا چه سود کند
چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویست
مگو که کشته شدم خونبها چه سود کند
تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شو
چو خاک باشی باید علا چه سود کند
در آن فلک که شعاعات آفتاب دلست
هزار سایه و ظل هما چه سود کند
هما و سایهاش آن جا چو ظلمتی باشد
ز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند
دلا تو چند زنی لاف از وفاداری
برو به بحر وفا این وفا چه سود کند
صفای باقی باید که بر رخت تابد
تو جندره زده گیر این صفا چه سود کند
چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابی
بدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند
برو به نزد خداوند شمس تبریزی
فقیر او شو جانا غنا چه سود کند