ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
در این شعر، شاعر از عشق عاطفی و روحانی خود به معشوق سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته و احساساتش را با زبان زیبا و تمثیلهای عمیق بیان میکند. شاعر میگوید که عشق او را از دنیای مادی و عیبها رها کرده و به نوعی خود را در عشق گم کرده است. او عشق را به حدی معنیدار میداند که وجود واقعی را از عدم میسازد و به نظر او، تنها با دیدن معشوق میتوان از تاریکیها رهایی یافت. در نهایت، شاعر به ستایش معشوق میپردازد و میگوید که این ستایش در واقع ستایش خود اوست، مانند آفتابی که خود را میستاید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزلسرا شدم از دست عشق و دستزنان
بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه
کدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارم
وگر کهم همه در آتش توم کهدود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم
ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد
زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راهنشین
کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان
مثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است
که آفتابستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی
روان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست
مرا چه غم اگرم هست چشم خوابآلود