به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود
این شعر درباره عشق و زیبایی و فلسفه وجودی انسان و ارتباط او با محبوبش است. شاعر میپرسد که جان و روح چه معنایی دارند وقتی که جان محبوب در میان است. او به زیباییهای ماه و زهره اشاره میکند و میگوید حتی اگر زیباییها تغییر کنند، عشق واقعی همیشه ارزشمند است. همچنین تأکید میکند که جدایی و ملاقات بدون عشق بیمعناست. شاعر به شراب عشق خداوند اشاره میکند که بیمرز و بیکران است. در نهایت، شمس تبریزی را که تجلی صبح و روشنی است به عنوان یک مژده و نشانه زیبایی ذکر میکند. خلاصه کلام این است که عشق و ارتباط با محبوب کلید فهم زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود
اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید
چه زهره دارد کان چهره را غلام بود
اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است
بدانک بیرخ معشوق ما حرام بود
به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد
جداییست و ملاقات بینظام بود
شراب لطف خداوند را کرانی نیست
وگر کرانه نماید قصور جام بود
به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر
اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود
تو جام هستی خود را برو قوامی ده
که آن شراب قدیمست و باقوام بود
هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش
بگفت باقی گفتم بهل که وام بود
رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا
برای پختن هر عاشقی که خام بود
هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست
سلامتی همه تاراج آن سلام بود
درون خانه بود نقشها نه آن نقاش
به سوی بام نگر کان قمر به بام بود
رسید مژده به شامست شمس تبریزی
چه صبحها که نماید اگر به شام بود