هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
شاعر در این شعر، عشق و زیبایی معشوق را وصف میکند و به تقدس و ارزش آن اشاره دارد. او میگوید که هیچکس به اندازه معشوق خوب نیست و عشق او باعث میشود که همه دردها و مشکلاتش برطرف شود. همچنین، او از تأثیر عشق بر زندگیاش سخن میگوید و به زیبایی و سرخوشی ناشی از آن اشاره میکند. شاعر از سنبل و درخت و بهار به عنوان نمادهایی از عشق و زیبایی استفاده میکند و نشان میدهد که عشق معشوق برای او مانند بادی است که دل را به حرکت درمیآورد و او را زنده نگه میدارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در عشق همه چیز فدای معشوق میشود و در زمان درد و رنج نیز عشق باید بر دیگر چیزها غلبه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق
که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت
که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق
ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشستهایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بگریانی و بخندانی
همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم
تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
درخت را ز برون سوی باد گرداند
درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفتهست
خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید
خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم
گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو
چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی
ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد