چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درونی شاعری میپردازد که در جستجوی عشق است. شاعر از هوس بوسه و نزدیکی به معشوق صحبت میکند و از بیقراری جان و دلش در جستجوی آرامش میگوید. او در لحظاتی که به عشق و شور عاشقانه نزدیک میشود، احساس میکند که دچار خمار و مستی شده و دلش خواهان دیدار معشوق است. شاعر به تجزیه و تحلیل حالاتی میپردازد که در آنها به خاک و غبار تبدیل میشود، اما میفهمد که عشقش زنده و درون اوست. او آه و نالهاش را ناشی از زیبایی محبوب میداند و به صبر بهعنوان صفتی شایسته اشاره میکند، در عین حال که از سختیهای آن میگوید. او از غرق شدن در غم و اندیشههای منفی هشدار میدهد و بر اهمیت توجه به عشق و زیباییهای آن تأکید میکند. در انتها، شاعر به همپیوندی با خالق و دنیا اشاره میکند و میگوید که در عشق واقعی، درک و شناخت عمیقتری نسبت به ارتباطات روحی و عاشقانه وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
هزار ساغر مینشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
ایا به خویش فرورفته در غم کاری
تو تا برون نروی از میان چه کار بود
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
چو تو نبافی بافنده کردگار بود