سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
در این شعر، شاعر به حجابهایی اشاره میکند که جلو دیدن حقیقتها را میگیرند. او میگوید که سخن و بیان حکمت از دل برمیخیزد اما ممکن است نتواند به طور کامل حقیقت را نشان دهد. جهان مانند دریاست و صفات خدا در آن به صورت کفهای سطحی ظهور میکند، که خود حجابهایی هستند که مانع رسیدن به عمق آب (حقیقت) میشوند. همچنین، نقشها و ظواهر عالم میتوانند ما را از درک واقعیات بازدارند. شاعر تأکید میکند که برای درک عمیقتر، باید به عمق سخن و حقیقتها توجه کرد و از تصورات سطحی و خیالات پرهیز کرد. در نهایت، او بیان میکند که همه چیز در این جهان به نوعی آیتی از خداست، اما زیباییهای ظاهری ممکن است ما را از دیدن حقیقت دور کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایست
ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند
جهان کفست و صفات خداست چون دریا
ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند
همیشکاف تو کف را که تا به آب رسی
به کف بحر بمنگر که آن حجاب کند
ز نقشهای زمین و ز آسمان مندیش
که نقشهای زمین و زمان حجاب کند
برای مغز سخن قشر حرف را بشکاف
که زلفها ز جمال بتان حجاب کند
تو هر خیال که کشف حجاب پنداری
بیفکنش که تو را خود همان حجاب کند
نشان آیت حقست این جهان فنا
ولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند
ز شمس تبریز ار چه قراضهایست وجود
قراضهایست که جان را ز کان حجاب کند