غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۲۰

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

کسی که عاشق آن رونق چمن باشد

عجب مدار که در بی‌دلی چو من باشد

۲

حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست

در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد

۳

چو عشق سلسله خویش را بجنباند

جنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد

۴

به جان عشق که جانی ز عشق جان نبرد

وگر درونه صد برج و صد بدن باشد

۵

اگر چو شیر شوی عشق شیرگیر قویست

وگرچه پیل شوی عشق کرکدن باشد

۶

وگر به قعر چهی درروی برای گریز

چو دلو گردن از او بسته رسن باشد

۷

وگر چو موی شوی موی می‌شکافد عشق

وگر کباب شوی عشق بابزن باشد

۸

امان عالم عشقست و معدلت هم از اوست

وگرچه راهزن عقل مرد و زن باشد

۹

خموش کن که سخن را وطن دمشق دلست

مگو غریب ورا کش چنین وطن باشد

بازگشت به سروده‌های مولانا