درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
که «خواجه هر چه بکاری تو را همان روید»
این شعر درباره ارتباط انسان با عشق و حقیقت زندگی است. شاعر با اشاره به اینکه هر چیزی که انسان در زندگی کاشت، همان را برداشت میکند، بر اهمیت عشق تأکید میکند و میگوید عشق تنها قیمتی است که انسان میتواند بر آن تکیه کند. او به تصاویری از عشق و زیبایی اشاره میکند، مانند آمدن معشوق به خانه و دلدادگی، و بر این باور است که عشق و حقیقت زندگی باید در کنار هم باشند. در نهایت، شاعر به زیبایی و لطافت زندگی و هنر شعر اشاره کرده و میگوید که ارزش هنر در ابراز عشق و زیبایی نهفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
که «خواجه هر چه بکاری تو را همان روید»
تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار
که چیست قیمت مردم؟ هر آنچ میجوید
بشو دو دست ز خویش و بیا به خوان بنشین
که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست
به سوی خانه نیاید؛ گزاف میپوید
به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست
وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
کسی که همره ساقیست چون بود هشیار؟
چرا نباشد لمتر؟ چرا نیفزوید؟
کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد؟
کسی که مرده ندارد بگو چرا موید؟
تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد
که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند
نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید