به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
این شعر درباره مرگ و نحوه نگرش به آن است. شاعر از مرگ به عنوان یک گذر به دنیای دیگر صحبت میکند و تأکید میکند که نباید به مرگ به عنوان غمی ناشی از جدایی نگاه کرد. او میگوید که مرگ در واقع یک پیوند با حیات جدید است و مکان آرامش و وصال به وجود میآید. همچنین، با استفاده از مثالهایی از طبیعت، شاعر به ما یادآوری میکند که هر دانهای که در زمین کاشته میشود، در نهایت شکوفا میشود و این یک چرخه طبیعی است. او از ما میخواهد که این دیدگاه مثبت را درباره مرگ داشته باشیم و نگران نباشیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد