بر آستانه اسرار آسمان نرسد
به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
در این شعر، شاعر به محدودیتهای فهم و درک انسان اشاره میکند و اینکه انسان با تلاشهای خود نمیتواند به عمق و اسرار آسمانی برسد. او به دلایل مختلفی از جمله حرص، حس، و قرار گرفتن در دنیای مادی اشاره میکند که همه سبب دوری از شناخت حقیقی میشوند. همچنین، نمونههایی از زندگی را بیان میکند که نشاندهندهی ناکامی در نرسیدن به حقیقت و زیباییهای عمیق هستند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که به رغم کوششهای ما، برخی از حقایق و درکها فراتر از کلمات و ادراک انسانی هستند و تنها با سکوت و توجه به دل میتوان به آنها رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر آستانه اسرار آسمان نرسد
به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
گمان عارف در معرفت چو سیر کند
هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب
ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص
به دانک بسته شود جان او به کان نرسد
علف مده حس خود را در این مکان ز بتان
که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
که آهوی متأنس بماند از یاران
به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد
به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی
برو محال مجو کت همین همان نرسد
پیاز و سیر به بینی بری و میبویی
از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد
خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت
که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد