مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
این شعر از شاعر بزرگ ایرانی حافظ است و مضامین عاشقانه و اندوهگین را در خود دارد. شاعر در این اشعار به فراقت و دوری از معشوق اشاره میکند و از درد و عذابهایی که این جدایی به او میدهد سخن میگوید. او از معشوق درخواست میکند که به او رحمت و محبت داشته باشد و جفا نکند. همچنین به زیبایی و شیرینی عشق اشاره میکند و لزوم حفظ ارتباط و وصال را یادآوری میکند. شاعر به غمها و دردهای ناشی از عشق میپردازد و به خیالات و یاد معشوق میاندیشد. در نهایت، او درخواست میکند که از تفکر و نگرانی دور بماند و تنها به خداوند توکل کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کری
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید
مگوی تلخ سخنها به روی ما که نشاید
بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی
نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید
غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون
غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید
دلم ز عالم بیچون خیالت از دل از آن سو
میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید
مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن
مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید
دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد
مرو به جز که مجرد بر خدا که نشاید