گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
شاعر در این شعر به بیان احساسات و حالات درونی خود میپردازد. او از خشم و زشتی خود سخن میگوید و نشان میدهد که دلش به خاطر کینه و مکر دیگران تاریک و غمگین شده است. او از نداشتن آرامش و سکون در زندگی شکایت دارد و به نوعی خود را در دنیای پر از تلاطم و ناپایداری مییابد. شاعر همچنین به عدم ارتباطش با دیگران و ناتوانی در بیان احساساتش اشاره میکند و به نقد وضعیت اجتماعی و روحی خود میپردازد. در پایان، او به نادانی و برداشتهای نادرست از واقعیتها اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد
چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد
چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی
نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد
نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه
ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد
فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت
چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد
منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را
که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد
مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود
به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد
سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون
که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد
خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان
همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد