شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند
در این شعر، شاعر به عشق و عقل اشاره میکند و بیان میکند که عشق به جایی رسیده که حتی عقل نیز نمیتواند آن را درک کند. او از محدودیتهای عقل سخن میگوید و میگوید وقتی عقل خاموش میشود، عشق پیروز میشود. شاعر به شخصی که خود را به عقل وابسته کرده، هشدار میدهد که عشق روحی زنده و پرشور دارد و بدون عشق، هیچچیز نمیتواند انسان را به جایی برساند. در نهایت، او به مسیری که عشق فراهم میکند، اشاره میکند و بیان میکند که کسانی که در مسیر عشق گام برمیدارند، به سادگی به لطف و عنایت دست مییابند. عشق در این شعر به عنوان نیرویی قدرتمند و محور زندگی معرفی شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند
هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده
چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی
که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست
که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند
هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند
به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفش
ولیک کوشش میکن که کوششت بپزاند
چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایش
ولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند
هر آنک بالش دارد ز آستان عنایت
غلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند
میانه گیرد آهو میانه دل شیری
هزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند
چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولی
هزار مرغ گرفته ز دام او بپراند
هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشد
چو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند