ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد
این شعر به بیان عشق و اشتیاق شاعر به معشوق میپردازد. او از لذتهایی که در عشق تجربه میکند صحبت میکند و بیان میکند که دیگر نمیتواند برای دلخوشی خود نشستن را بپذیرد. عشق برای او همچون آتش سوزان است که به او نزدیک میشود و او از آن میگریزد. شاعر به وصف حال خاصی که در اثر عشق و احساساتش دارد، میپردازد، به طوری که نه خواب و نه سرمستیاش به حالت عادی برمیگردد. او در کنار عشق نشسته و شور و شوقی عمیق را احساس میکند. در نهایت، شاعر به تصویرسازی از معانی عمیق میپردازد که عشق و زیبایی را به او تقدیم کرده و به ذکر شمس تبریزی به عنوان منبع الهام خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد
دگر نشینم هرگز برای دل که برآید
کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند
به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش
به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او
چو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد
سبو به دست دویدم به جویبار معانی
که آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد
نماز شام برفتم به سوی طرفه رومی
چو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد
سر از دریچه برون کرد چو شعلههای منور
که بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد
نهیم دست دهان بر که نازکست معانی
ز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد