بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
این غزل معماگونه از زبان مولانا شامل نشانه هایی ست که شاعر در هر بیت درباره سوژه به خواننده می دهد تا خواننده به تدریج تا با موضوع غزل آشنا شود با این حال این غزل از چنین پیچیدگی برخوردار است که مترجمان و شارحران مختلف از آن برداشت های گوناگون کردند برای مثال نیکلسون موضوع غزل را در رابطه با عشق می داند و عبدالکریم سروش موضوع غزل را تجربیات شاعر در وادی متافیزیک می داند مضمون اصلی شعر درباره ی هر چه باشد رازگونه و رمزآلود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقشها که ببازد چه حیلهها که بسازد
به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد
در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت
چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست
یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی
که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که
ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند
که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش
ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد