غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۸۷

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود

جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود

۲

قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند

این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود

۳

گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را

شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود

۴

هر نفس الهام حق حارس دل‌های ماست

از دل ما کی برد میمنه دیو حسود

۵

دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز

در ره حق هر که کاشت دانهٔ جو، جو درود

۶

هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار

هر کی بترساندت روی به حق آر زود

۷

غصه و ترس و بلا هست کمند خدا

گوش کشان آردت رنج به درگاه جود

۸

یارب و یارب کنان روی سوی آسمان

آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود

۹

سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب

صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود

۱۰

گر سر فرعون را درد بدی و بلا

لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود

۱۱

چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید

کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود

۱۲

رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر

تا تن فرعون وار پاک شود از جحود

۱۳

نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر

باش بر او جبرئیل دود برآور ز عود

۱۴

عود بخیلست او بو نرساند به تو

راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود

۱۵

مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت

رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود

بازگشت به سروده‌های مولانا