خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
این شعر درباره تأملات عاشقانه و فلسفی است. شاعر در ابتدا به دلبر خود میگوید که او را زود بیدار کند. دلبر خندهای میکند و به زیرکی پاسخ میدهد که فرار از خطر شیر آسان نیست. او به قدرت آتش و آب اشاره میکند؛ آتش نماد قیام و قدرت است و آب نماد خضوع. شاعر به ما میگوید که در سکوت، دل میتواند هزاران حرف بزند و خاموشی بهتر از فریادهای بیفایده است. شعر به عمیقترین ابعاد وجود و ناپایداریها میپردازد و با تشبیهات زیبایی مسائل زندگی را بررسی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
خندید و گفت روبه آخر به زیرکی
از دست شیر صید کجا سهل درربود
مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد
الا مگر که ابر نماید به خویش جود
معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا
فضل خدای بخشد معدوم را وجود
معدوم وار بنشین زیرا که در نماز
داد سلام نبود الا که در قعود
بر آتش آب چیره بود از فروتنی
کآتش قیام دارد و آب است در سجود
چون لب خموش باشد دل صدزبان شود
خاموش چند چند بخواهیش آزمود