آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
شعر درباره آمدن بهار و زیباییهای آن است. در این بهار، طبیعت به حیات جدیدی دست مییابد؛ گلها میرسند، درختان شکوفه میدهند و زمین از باران آسمانی سیراب میشود. شاعر به وصف جلوههای زیبا و شگفتانگیز بهار میپردازد و حالتهای مختلف طبیعت را به تصویر میکشد. بهار به مانند یک شاه، تمامی موجودات را زیبا و سرزنده میکند و حس زندگی دوباره را به کشتگان زمستانی منتقل میسازد. در این فضا، همگان به جشن حیات و زیبایی شادمان میشوند و روح و روان به آرامش و سرزندگی میرسد. شاعر به انسانها یادآوری میکند که باید از این نعمت الهی بهرهمند شوند و توجه بیشتری به زیباییهای زندگی کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بیقرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
آن خار میگریست که ای عیب پوش خلق
شد مستجاب دعوت او گلعذار شد
شاه بهار بست کمر را به معذرت
هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد
هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت
گر در دو دست موسی یک چوب مار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بیاعتبار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت
آن سو که وقت خواب روان را مطار شد
آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح
آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف
بدری منور آمد و شمع دیار شد
این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان
لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
بربند این دهان و مپیمای باد بیش
کز باد گفت راه نظر پرغبار شد