خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
شاعر در این شعر به فلسفه زندگی و مرگ میپردازد و به انسانها یادآوری میکند که زندگی موقتی است و نباید در دام دنیا و ظواهر فریبنده آن افتاد. او به خیاطی اشاره میکند که هرگز لباس کاملی برای هیچ مردی ندوخته و از این طریق نشان میدهد که هیچ چیزی در این دنیا کامل نیست. شاعر از زیباییهای ظاهری و مقامهای دنیوی انتقاد میکند و به انسانها توصیه میکند که به حقیقت خود و رابطهشان با خداوند توجه کنند. همچنین هشدار میدهد که دنیا مانند یک بستر عاریه است و نباید در آن غرق شد و برآوردهای بیمورد داشت. او بر اهمیت همت بلند و دوری از حاشیهها تأکید میکند و در نهایت اشاره به سکوت و عدم گفتار بیهوده دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان
دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گلهای رنگ رنگ که پیش تو نقلهاست
تو می خوری از آن و رخت میکنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من
آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای کن که از این نقشهای دیو
خواهی شدن به وقت اجل بیمراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک
کاین بستریست عاریه میترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار
پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
میجو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست
گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی میدان درخت سیب
بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس
چاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بیحروف گوی
چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد