گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
کاری که بیتو گیرم والله که زار ماند
در این شعر، شاعر از تاثیری که معشوقش بر زندگیاش دارد سخن میگوید. او بیان میکند که بدون معشوقش هیچ کاری برایش معنا ندارد و همه چیز او در عدم حضور او زار و بیحالت میشود. شاعر به توصیف زیبایی و اهمیت عشق میپردازد و میگوید که حتی زندگی در فصول مختلف هم اگر معشوق در آن نباشد، بیفایده است و تنها عشق اوست که به زندگی معنا میبخشد. در نهایت، شاعر از معشوقش میخواهد که به نزد او بیاید تا دنیا دوباره بهار و زیبایی خود را پیدا کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
کاری که بیتو گیرم والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم با جامهای زرین
جمله صداع گردد جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت بیتو هر آنچ بافم
والله نه پود ماند والله نه تار ماند
تو جوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند
پیش آ بهار خوبی تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد جمله بهار ماند