برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
در این شعر، شاعر از خواب بیدار میشود و به روشنی روز توجه میکند. او دل را از خواب بیدار میکند و به رفتن دعوت میکند. او نگران است که عشق به او بگوید که او هنوز متوجه نشده است. همچنین، اشاره میکند که در حالی که دیگران در حال برداشت محصول هستند، او به خاطر سنگینی و گرانی بار زندگی در جا مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری
ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد
رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته
کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد