از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
در این شعر، شاعر از جذابیت و زیبایی معشوق خود میگوید. او بیان میکند که چشمان معشوق و چهرهاش در خاطر او باقی مانده و تأثیر عمیقی روی دل او گذاشته است. شاعر به توصیف حالات خود در عشق و همچنین درد و رنجی که از دوری عشق میکشد، میپردازد. او به زیباییهایی میپردازد که در حیات و وجود معشوق نهفته است و اینکه عشق هیچ چیزی جز خود عشق در دل او نمیماند. همچنین، شاعر آرزو دارد که در جستجوی حقیقت و عشق الهی، به وصال معشوق برسد. به طور کلی، شعر به عمق احساسات عاشقانه و تأثیر معشوق بر زندگی انسان اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد
مر زهره فلک را کی کسب و کار ماند
یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد
آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند
گلزار جان فزایت بر باغ جان بخندد
گلها به عقل باشد یا خار خار ماند
جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآید
جز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند
ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانی
جانت کنار گیرد تن برکنار ماند
چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری
دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند
میخواهم از خدا من تا شمس حق تبریز
در غار دل بتابد با یار غار ماند