چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
در این غزل، شاعر به توصیف آمدن خریداران و کهنهدوزان میپردازد که به شکل مختلف و با نیتی خاص در پی خرید و فروش هستند. آنها در ظاهر خود را با زینت و زیبایی نشان میدهند، اما زیر لایههای ظاهر، حسد و کینه وجود دارد. شاعر به دلتنگی و خستگی جمعیت اشاره میکند که به دنبال مال و ثروت هستند و از بیداری حقیقی غافلاند. همچنین، ارتباطات انسانی در میان آنها با نمادهایی از نور و کارِ واحد بیان میشود. در نهایت، شاعر به مخاطب خود توصیه میکند که نباید نگران این جمعیت باشد و بر دل دادن و محبت تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند