شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
این شعر به توصیف اوضاع نابسامان جامعهای میپردازد که پر از افرادی است که عقل و خرد را میدزدند و به دنبال منفعت شخصی خود هستند. شاعر در مبارزه با این دزدی عقل و خرد، خود را ناتوان میبیند و به تجربه تلخی اشاره دارد که به دست "لولی" (نوعی بیمسئولیت و هرج و مرج) میافتد. او درد و رنجهای ناشی از این ناپایداری را بیان میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که این جهان مانند چشم و شعاعی از حقیقت است که در آن انسانها به دنبال یافتن خرد و درک واقعی هستند. در پایان، شاعر قفل شدن دهانش به دلیل حسادت خدا را توصیف میکند که به نوعی مانع از بیان حقایق میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
گرد من میگشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
تا که میشد خون من انگوروار
سالها انگور دل را میفشرد
کرد دیدم کو کند دزدی ولیک
کرد ما را بین که او دزدید کرد
کی گمان دارد که او دزدی کند
خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
دزد خونی بین که هر کس را که کشت
خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سیم برد و دامن پرزر شمرد
دردها و دردها را صاف کرد
پیش او آرید هر جا هست درد
این جهان چشمست و او چون مردمک
تنگ میآید جهان زین مرد خرد
باز رشک حق دهانم قفل کرد
شد کلید و قفل را جایی سپرد