لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظهای قصه آن غمزه خون ریز کنید
این شعر به توصیف زیبایی و جذبه شخصیتهایی از تبریز و به ویژه شمس تبریز میپردازد. شاعر از لذت و محنت ناشی از فراق عشق میگوید و به تلخی جدایی از محبوبش اشاره میکند. او به زیبایی زلف محبوب و تأثیر آن بر احساساتش میپردازد و خواهان دوری از واسطهها در عشق است. نهایتاً، شمس تبریز را که نماد نور و روشنی است میستاید و به مخاطب میگوید که باید از کوچکترین و ناچیزترینها به او نپردازند. در مجموع، شعر حال و هوای عشق و زیباترینی را که در عشق وجود دارد، به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظهای قصه آن غمزه خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم
زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع
زلف او گر بفشانید عبربیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شود
چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شود
گرچه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
وقت شمشیر بود واسطهها برگیرید
صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست
ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید