ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
این شعر درباره عشق و محبت به خدا و وجود نورانی آن است. شاعر به تقدس و زیبایی عشق اشاره میکند و بیان میکند که عشق به خداوند هرگز سرد نخواهد شد. او به تأثیرات مثبت و روحانی عشق اشاره کرده و میفرماید که وجود خداوند مانند خورشید است که همیشه درخشنده و زندگیبخش است. در نهایت، او به شمس تبریز به عنوان نماد زیبایی و کمال مینگرد و او را برتر از همه خوبان میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست
تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی
تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود
چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل باید
دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود
ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه
هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی
هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد