وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
این شعر به بیان غم و اندوه ناشی از دوری معشوق میپردازد. شاعر از دل و جان خود میگوید که زندگی بدون عشق و جمال معشوق بیمعناست و هر روزی که بدون دیدار او بگذرد، تاریک و تلخ است. او به شدت بر این باور است که عشق واقعی باید با درد و احساسات عمیق همراه باشد و بدون این احساسات، عشق هیچ ارزشی ندارد. شاعر همچنین به اهمیت زمان و تلاش برای نجات از غفلت و بیتوجهی اشاره میکند و تأکید دارد که هر نوع حیات باید به عشق و محبت وابسته باشد. در نهایت، او حسرت بر روزهایی میزند که به خاطر دوری از معشوق، هیچ شیرینی و خوشی در زندگیاش وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بینور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بیدرد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد