هست مستی که مرا جانب میخانه برد
جانب ساقی گلچهره دردانه برد
این شعر دربارهی جذبه و کشش میخانه و عشق به معشوق است. شاعر از مستی و نشهای میگوید که او را به سوی میخانه و ساقی زیبا میکشاند. در این مسیر، او به بوسه و لذت زندگی اشاره میکند و بیان میکند که تا چه اندازه آماده است که جانش را برای باده و عشق فدای کند. ارتباط و دلبستگی به زیباییهای معشوق، دل او را شکوفا کرده و در نتیجه به سمت افسانهها و رویاها میبرد. در نهایت، دل شاعر به رنگ موهای معشوق وابسته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هست مستی که مرا جانب میخانه برد
جانب ساقی گلچهره دردانه برد
هست مستی که کشد گوش مرا یارانه
از چنین صف نعالم سوی پیشانه برد
نعل آنست که بوسه گه او خاک بود
لعل آنست که سوی می و پیمانه برد
جان سپاریم بدان باده جان دست نهیم
پیشتر زانک خردمان سوی افسانه برد
شاخ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش
تا چرا بند چنان موسی سر شانه برد