خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
این شعر به وصف بهار و زیباییهای آن میپردازد و حال و هوای شاداب و تازه طبیعت را تصویر میکند. شاعر از ارزان شدن شکر در شهر، بازگشت بلبل به باغ و شادابی گلها و درختان صحبت میکند. او به شادی جان و رقص و سرور در میان گلها اشاره میکند و نقل میکند که طبیعت دوباره زنده شده و زیباییهای آن چندین برابر شده است. همچنین، مفاهیم ایمان و زنده شدن دوبارهی موجودات پس از مرگ نیز در شعر مطرح شده است. شعر در نهایت به زیبایی و رازهای ناشناخته دلها اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که زیباییهای درون و بیرون طبیعت با هم مرتبط هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد
خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمدهاند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقشها بود پس پرده دل پنهانی
باغها آینه سر دل ایشان شد
آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
باقیان در لحدند و همه جنبان شدهاند
زانک زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم
من دهان بستم کو آمد و پایندان شد
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد