هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
در این شعر، شاعر به عشق و اهمیت آن در زندگی انسانها اشاره دارد. او میگوید که باید تلاش کنیم و به عمق عشق بپردازیم، زیرا همه چیز در جهان غیر از عشق، ناپایدار و فانی است. دل و جان باید با حکمت شستوشو داده شوند تا در حسرت نمانند. شاعر میافزاید که وجود انسان، تنها در عشق معنا دارد و بدون آن، همه چیز بیارزش است. او از درون و عشق به عنوان راهی برای رسیدن به آسمان و حقیقت سخن میگوید و تأکید میکند که جهان واقعی در درون ماست و باید آن را کشف کنیم. در پایان، شاعر از وابستگی انسان به جسم و حواس میگوید و یادآوری میکند که وقتی این تعلقات از بین بروند، انسان به حقیقت و معنای عمیقتری دست پیدا خواهد کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است، نه که عشق جانِ آن است
جُزِ عشق هر چه بینی، همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق، اجل تو همچو مغرب
سوی آسمان دیگر، که به آسمان نماند
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهست
چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
دل تو مثال بام است و حواس ناودانها
تو ز بام آب میخور، که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان، به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم، که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش
چو برفت تیر و ترکش، عمل کمان نماند