صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
غزلی که ارائه شده، ابراز احساسات عمیق شاعر است که از جفا و بیوفایی محبوبش رنج میبرد. شاعر از درد و غم خود میگوید و به تنهایی و عدم توانایی در پیدا کردن درمان برای دردهایش اشاره میکند. او بر این نکته تاکید دارد که عشق و محبت واقعی در این دنیا نایاب است و اینکه شادی واقعی در زندگی نمیتواند بدون وجود عشق واقعی به دست آید. شاعر همچنین به سراغ میخانه میرود و از شراب و مستی به عنوان راهی برای فراموشکردن دردها و غمهای عاشقانه یاد میکند. در نهایت، او خود را ناتوان از دعا و خدمت میبیند زیرا هیچ چیز جز دعا در دست ندارد. این غزل به تلمیحاتی به زیبایی، وفا و غم دل عاشقانه پرداخته و مفاهیم عمیق عشق و ناامیدی را در بر میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همیرسیدم خبری که میپزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم
به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب
چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
به چه روز وصل دلبر همه خاک میشود زر
اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد
به چه چشمهای کودن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد