چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد
در این شعر، شاعر به زیبایی و شادی سحرگاه اشاره میکند که از دل گلشن و عشق میآید. او توصیف میکند که چگونه عشق و زیبایی سبب بیداری دلها و افزایش امیدها میشود و درد و غم را از دلها میزداید. در این فضا، جوانی و طراوتی تازه از وصال محبوب حاصل میشود و کائنات پر از گل و خوشبوئی میگردد. با این حال، در دل انسانها به دنبال وصال و حقیقت، امیدی نو شکل میگیرد که در کنار دوران سختیها، زندگی را شیرینتر میکند و به خاطر زیباییهای عشق، دلها به طراوت و سرزندگی دست مییابند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد
ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالش
همه را بخت فزون شد همه را کار برآمد
ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیوان
دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد
غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزل
به کف شحنه وصلش به سر دار برآمد
ز پس ظلم رسیده همه امید بریده
مثل دولت تابان دل بیدار برآمد
تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شد
همه را بعد کسادی چه خریدار برآمد
چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگویید
که چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد