هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد
این شعر دربارهٔ عشق و عواطف عمیق انسانی است. شاعر بیان میکند که عشق به معشوق مانند یک نیروی غیبی و قوی است که میتواند فرد را به سمت خود بکشاند، خواه بخواهد یا نخواهد. او به تضادهای عشق اشاره میکند و میگوید که در عشق، کفر و دین بیمعنا میشوند، زیرا عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد. همچنین، شاعر به تجربیات مختلفی از عشق و رنج و شادی اشاره کرده و میگوید که در عشق، ممکن است دشمنی به دوستان نسبت داده شود و یا آب به آتش تبدیل شود. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق قدرتی است که باید مراقب آن بود، زیرا میتواند خطرناک باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد
همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی
همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست
حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد
چون گشاید باگشادم چون ببندد بستهام
گوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد
همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد
همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد
گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرش
خوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد
آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوست
زین سببها ساخت تا بر دیدهها چادر کشد
دوست را دشمن نماید آب را آتش کند
مؤمنی را ناگهان در حلقه کافر کشد
سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست
سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد
بر حذر باید بدن گرچه حذر هم داد اوست
آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد