گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات و رفتار خود در مواجهه با عشق و زندگی میپردازد. او با استفاده از سوالات مختلف به بررسی تغییرات و دلایل آنها در زندگیاش میپردازد. مثلاً اگر از زیبایی معشوق چیزی کم شده باشد یا اگر عشقش او را به جنون کشانده باشد، چه خواهد شد. شاعر به فضای تلخ و شیرین عشق اشاره کرده و به کنکاش در احساسات و تعاملات عاشق و معشوق میپردازد. در پایان، با اشاره به شمس تبریزی و عشق او، از تاثیرات عمیق این تجربه عشقی بر زندگیاش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد
گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باک
ور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد
ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست
ور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد
ای فلک تا چند از این دستان و مکاری تو
گر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد
گوییم از سر او ناگفتنیها گفتهای
چند گویی چند گویی گفتهام آری چه شد
گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت
تو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد
از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمود
ور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد
گر براتست امشب و هر کس براتی یافتند
بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد
شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو
برشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد