مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
این متن شعری است که به بررسی مفهوم وجود و عدم پرداخته و به رابطه انسان با حقیقت و آگاهی اشاره میکند. شاعر به مطرب (نوازنده) خطاب میکند و او را به فریاد و دادخواهی در برابر رهزنان زندگی و حوادث دعوت میکند. او ادعا میکند که انسانها در وجود خود در دام و بندهای مختلفی گرفتار شدهاند و واقعیت هستی چنان است که گاهی انسان در کارزار جدال و جنگ است. در میان این بازی شطرنجی هستی، که اشاره به تحولات و دگرگونیهای زندگی دارد، انسان باید آگاه باشد که در نهایت هیچ چیز پایدار نیست و مانند اسبی که در مسیر اشتباه میافتد، ممکن است به بیراهه برود. در پایان، شاعر به نجات از این وضعیت و جستجوی حقیقت اشاره میکند و تأکید میکند که در میانه وجود و عدم، فهم عمیقتری از زندگی و سرنوشت انسان وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی
زانک از شاگرد آید شیوههای اوستاد
مطربا رو بر عدم زن زانکه هستی، رهزن است
زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
میزن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست
کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد
ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه
در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد
این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام
ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد
هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ
دانک روزی میدوید از ابلهی سوی مراد
آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را
آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر
ضبحه و العادیاتش نیست جز جانهای راد
برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد
ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد
گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم
چیست فرزین گشتهام گر کژ روم باشد سداد
من پیاده رفتهام در راستی تا منتها
تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد
رخ بدو گوید که منزلهات ما را منزلیست
خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد
تن به صد منزل رود دل میرود یک تک به حج
ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد
شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود
گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد
اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود
خانهها ویرانهها گردد چو شهر قوم عاد
اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا
تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس مینهاد
در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات
زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد