غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۳۴

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد

خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد

۲

مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی

زانک از شاگرد آید شیوه‌های اوستاد

۳

مطربا رو بر عدم زن زانکه هستی، رهزن است

زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد

۴

می‌زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست

کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد

۵

ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه

در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد

۶

این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام

ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد

۷

هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ

دانک روزی می‌دوید از ابلهی سوی مراد

۸

آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را

آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد

۹

قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر

ضبحه و العادیاتش نیست جز جان‌های راد

۱۰

برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد

ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد

۱۱

گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم

چیست فرزین گشته‌ام گر کژ روم باشد سداد

۱۲

من پیاده رفته‌ام در راستی تا منتها

تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد

۱۳

رخ بدو گوید که منزل‌هات ما را منزلیست

خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد

۱۴

تن به صد منزل رود دل می‌رود یک تک به حج

ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد

۱۵

شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود

گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد

۱۶

اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود

خانه‌ها ویرانه‌ها گردد چو شهر قوم عاد

۱۷

اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا

تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می‌نهاد

۱۸

در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات

زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد

بازگشت به سروده‌های مولانا