دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکُشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا میکشد
این شعر به بررسی پارادوکسها و تناقضاتی در عشق و مرگ میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری قوی نشان میدهد که چگونه عشق و مرگ به هم وابستهاند و گاه انسانی را به خود میکشند. او دشمن و یار را به یکدیگر پیوند میدهد و به این نکته اشاره میکند که عشق میتواند زندگی را به کام شیرین کند، در حالی که در عین حال ممکن است به درد و مرگ نیز منجر شود. تصاویر عمیق و خاصی از قربانی شدن و فداکاری در عشق به تصویر کشیده میشود و این که عشق واقعی انسان را به سوی خود میکشاند. در نهایت، با اشاره به شمس تبریزی، شاعر از قدرت و نور عشق سخن میگوید که میتواند به افقهای جدیدی هدایت کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکُشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا میکشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین میدهیم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا میکشد
خویش فربه مینماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکشد
آن بلیس بیتبش مهلت همیخواهد از او
مهلتی دادش که او را بعد فردا میکشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
درمدزد از وی گلو گر میکشد تا میکشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
خفیه صد جان میدهد دلدار و پیدا میکشد
از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین
کو تو را بر آسمان بر میکشد یا میکشد
روح ریحی میستاند راح روحی میدهد
باز جان را میرهاند جغد غم را میکشد
آن گمان ترسا برد مؤمن ندارد آن گمان
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا میکشد
هر یکی عاشق چو منصورند خود را میکشند
غیر عاشق وانما که خویش عمدا میکشد
صد تقاضا میکند هر روز مردم را اجل
عاشق حق خویشتن را بیتقاضا میکشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان
گرچه منکر خویش را از خشم و صفرا میکشد
شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب
شمعهای اختران را بیمحابا میکشد