آن کس که به بندگیت آید
با او تو چنین کنی نشاید
این شعر به موضوع بندگی و رفتار انسانها با یکدیگر اشاره دارد. شاعر میگوید اگر کسی به بندگی خدا بیفتد، نباید در حق دیگران بدی و جفا کند. او بر زیبایی و لطافت روح انسان تأکید میکند و میگوید فردی که به زودی میمیرد، نباید امروز به دیگران ظلم کند. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که چیزی که انسان نمیپسندد، چرا باید بر دیگران تحمیل کند و باید از خشم بر حذر باشد. در نهایت، او به خطر گمراهی در پی وسوسهها اشاره میکند و از خواننده میخواهد که از چنین کارهایی دوری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن کس که به بندگیت آید
با او تو چنین کنی نشاید
ای روی تو خوب و خوی تو خوش
چون تو گهری فلک نزاید
روی تو و خوی تو لطیفست
سر دل تو لطیف باید
آن شخص که مردنیست فردا
امروز چرا جفا نماید
چیزی که به خود نمیپسندد
آن بر دگری چه آزماید
از خشم مخای هیچ کس را
تا خشم خدا تو را نخاید
برخیز ز قصد خون خلقان
تا بر سر تو فرونیاید
آن گاه قضا ز تو بگردد
کان وسوسه در دلت نیاید
ای گفته که مردم این چه مردیست
کابلیس تو را چنین بگاید