امروز نگار ما نیامد
آن دلبر و یار ما نیامد
در این شعر، شاعر از غیبت محبوب و دلبر خود ابراز نگرانی و ناراحتی میکند. او به زیبایی و طراوت محبوب خود اشاره میکند که در این شب در کنار او نیست. شاعر آرزو میکند که ای کاش محبوبش میآمد تا باغ جانش رونق بیشتری بگیرد، اما بیحضور او، آرامش و سرور از فضا رخت بربسته است. در نهایت، شاعر از شمس تبریز میخواهد که وضعیت را روشن کند و بگوید چرا بهار و سرزندگی به زندگیاش نیامده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امروز نگار ما نیامد
آن دلبر و یار ما نیامد
آن گل که میان باغ جانست
امشب به کنار ما نیامد
صحرا گیریم همچو آهو
چون مشک تتار ما نیامد
ای رونق مطربان همین گو
کان رونق کار ما نیامد
آرام مده تو نای و دف را
کآرام و قرار ما نیامد
آن ساقی جان نگشت پیدا
درمان خمار ما نیامد
شمس تبریز شرح فرما
چون فصل بهار ما نیامد