جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد
این شعر درباره بازگشت جان شاعر از سفری طولانی و بینتیجه به معشوق است. شاعر در اینجا به توصیف حالاتی از عشق و درد فراق میپردازد و میگوید که درabsence مهر معشوق، آسمان و زمین نیز بیمعنا شدهاند. او به فقدان آب و زندگی اشاره میکند و میگوید که وجودش بدون معشوق بیثمر است. همچنین، او از حقیقت و مجاز سخن میگوید و از نیاز به عشق و صفا درون دلش مینالد. در نهایت، شاعر از نور معنوی و راز حق صحبت میکند و به عشق و طرب اشاره میکند که در غیاب معشوق سوخته و بیصدا ماندهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد
در نقد وجود هر چه زر بود
از گنج عدم به گاز آمد
بی مهر تو هر که آسمان رفت
درهای فلک فرازآمد
بی آبی خویش جمله دیدند
هرک از تو نه سرفراز آمد
جان رفت که بیتو کار سازد
سوزید و نه کارساز آمد
اندر سفرش بشد حقیقت
کو بیتو همه مجاز آمد
از گرد ره آمدست امروز
رحم آر که پرنیاز آمد
سر را ز دریچهای برون کن
تا بیند کان طراز آمد
تا نعره عاشقان برآید
کان قبله هر نماز آمد
از پیش تو رفت باز جانم
طبل تو شنید و بازآمد
ای اهل رباط وارهیدیت
کز خط خوشش جواز آمد
آن چنگ طرب که بینوا بود
رقصی که کنون به ساز آمد
از سلسله نیاز رستید
کان بند هزار ناز آمد
ترک خر کالبد بگویید
کان شاه براق تاز آمد
نور رخ شمس حق تبریز
عالم بگرفت و راز آمد