روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد
این شعر دربارهی حال و هوای عاشقانه شاعر است که با آمدن یار و بادهنوشی، روحش شاداب میشود. شاعر از زیبایی و جذبهی یار سخن میگوید و چگونه حضوری که در زندگیاش دارد، مانند نور تازهای بر دل و جانش میتابد. او به تأثیر عشق بر جهان و انسانها اشاره میکند و از حال خوب دلهایی که به عشق نزدیک شدهاند مینویسد. شاعر همچنین به فضاهای معنوی و روحانی اشاره دارد و بیان میکند که وجود یار و عشق، کل عالم را زیبا و مرتب کرده است. در انتها، شاعر تأکید میکند که خود گفتن و اظهار حال نیازی ندارد، زیرا جذب زیبایی و حقیقت خود به خود نمایان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخ
از یارب من به یارب آمد
یار آمد و جام باده بر کف
زان می که خلاف مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد
عالم به خمار اوست معجب
پس وی چه عجب که معجب آمد
بر هر فلکی که ماه او تافت
خورشید کمینه کوکب آمد
گویی مه نو سواره دیدش
کز عشق چو نعل مرکب آمد
این بس نبود شرف جهان را
کو روح و جهان چو قالب آمد
شاد آن دل روشنی که بیند
دل را که چه سان مقرب آمد
از پرتو دل جهان پرگل
زیبا و خوش و مؤدب آمد
هر میوه به وقت خویش سر کرد
هر فصل چه سان مرتب آمد
بس کن که به پیش ناطق کل
گویای خمش مهذب آمد
بس کن که عروس جان ز جلوه
با نامحرم معذب آمد
من بس نکنم که بیدلان را
این کلبشکر مجرب آمد
من بس نکنم به کوری آنک
اندر ره دین مذبذب آمد
خامش که به گفت حاجتی نیست
چون جذب فرغت فانصب آمد
خود گفتن بنده جذب حقست
کز بنده به بنده اقرب آمد