دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق است. شاعر میگوید که دل و جانش بدون لطف و حضور محبوب معنایی ندارند. او اشاره میکند که عقل و دانش هم بدون او ارزش چندانی ندارند و به توصیف حالاتی میپردازد که در غیاب محبوب، همه چیز تیره و بیمفهوم به نظر میرسد. شاعر نشان میدهد که حتی زیباییها و خوشیها در نبود او کمارزش میشوند و زندگی شباهتی به ظلمت و فقدان دارد. در نهایت، او به یأس و اندوهی عمیق اشاره میکند که ناشی از جدایی است و میطلبد که محبوب خود را نشان دهد تا امید و روشنی دوباره به دلش بازگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت
هرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جان
زین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمی
گر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیمست
این دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستارهها هزاران
بی ماه چراغدان ندارد
بی گفت تو گوش نیست جان را
بی گوش تو جان زبان ندارد
وان جان غریب در تظلم
مینالد و ترجمان ندارد
لیکن رخ زرد او گواهست
و اشکی که غمش نهان ندارد
غماز شوم بود دم سرد
آن دم که دم خران ندارد
اصل دم سرد مهر جانست
کان را مه مهر جان ندارد
چون دل سبکش کند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد
آن عشق جوان چو نوبهارت
جز پیران را جوان ندارد
تا چند نشان دهی خمش کن
کان اصل نشان نشان ندارد
بگذار نشان چو شمس تبریز
آن شمس که او کران ندارد