چو دیوم عاشق آن یک پری شد
ز دیو خویشتن یک سر بری شد
این شعر داستان عاشق شدن یک دیو به یک پری را روایت میکند. دیو که عاشق میشود، از ویژگیهای خویش رهایی مییابد و عقلش به سر میرود. او در چهره پری زیبایی میبیند و دلش در بند عشق او قرار میگیرد. عشق همچون مینوشی برایش شیرین میشود، اما درد فراق و دوری از محبوب برایش طاقتفرساست. او به پیش معشوقش میرود و از عشقش کم و بیش رنج میبرد. نهایتاً، این عشق او را به حالتی از مستی و تحول میرساند که حتی از دیو بودن خود فاصله میگیرد و به مقام بالاتری دست مییابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو دیوم عاشق آن یک پری شد
ز دیو خویشتن یک سر بری شد
چو ناگاهان بدیدش همچو برقی
برون پرید عقلش را سری شد
در انگشت پری مُهر سلیمان
چو دید آن جان و دل در چاکری شد
چو سر چاکری عشق دریافت
فراز هفت چرخ مهتری شد
چو لب تر کرد او از جام عشقش
بدان خشکی لب او از تری شد
چو شد او مشتری عشق جنی
کمینه بندگانش مشتری شد
چو گاوی بود بیجان و زبان دیو
بداد جان و عشقش سامری شد
همه جور و جفا و محنت عشق
بر او شیرین چو مهر مادری شد
مگر درد فراق و جور هجران
که تاب آن نبودش زان بری شد
ز دست هجر او تا پیش مخدوم
که شمسالدین است بهر داوری شد
چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید
از آتش با ملایک همپری شد
از آن مستی به تبریز است گردان
که از جانش هوای کافری شد