دلی دارم که گرد غم نگردد
میی دارم که هرگز کم نگردد
شاعر در این شعر به توصیف حالاتی از دل و عشق میپردازد. او دلی دارد که هرگز غم به خود نمیگیرد و میگوید میخواری دارد که هرگز کم نمیشود. دل او عشق را میشناسد و تنها با عاشقان همنشین میشود. او امیدوار است که از سعادت الهی خطی بگیرد تا دیگر در این دنیا غم نباشد. به طور کلی، شاعر بر این نکته تأکید میکند که خوشی و عشق میتواند انسان را از غم و اندوه دور کند و توبه نیز نمیتواند به تنهایی تضمینکننده اصالت و پاکی دل باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلی دارم که گرد غم نگردد
میی دارم که هرگز کم نگردد
دلی دارم که خوی عشق دارد
که جز با عاشقان همدم نگردد
خطی بستانم از میر سعادت
که دیگر غم در این عالم نگردد
چو خاص و عام آب خضر نوشند
دگر کس سخره ماتم نگردد
اگر فاسق بود زاهد کنندش
وگر زاهد بود بلعم نگردد
چو یابد نردبان بر چرخ شادی
ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد
چو خرمشاه عشق از دل برون جست
که باشد که خوش و خرم نگردد
ز سایه طرههای درهم او
ز هر همسایهای درهم نگردد
بکن توبه ز گفتار ار چه توبه
از آن توبه شکن محکم نگردد