غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۵۱

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد

۲

آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور

از نفخه او دمدمه صور برآمد

۳

در هاون اقبال عنایت گهری کوفت

صد دیده حق بین ز دل کور برآمد

۴

از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک

کز خاک سیه قافله مور برآمد

۵

از بحر عسل‌هاش چه دید آن دل زنبور

با مشک عسل گله زنبور برآمد

۶

در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت

کز وی خز و ابریشم موفور برآمد

۷

بی دیده و بی‌گوش صدف رزق کجا یافت

تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد

۸

نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت

کز آهن و سنگی علم نور برآمد

۹

بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید

وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد

۱۰

بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت

کافروخته از پرده مستور برآمد

۱۱

در دولت و در عزت آن شاه نکوکار

این لشگر بشکسته چه منصور برآمد

۱۲

یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش

هر سیب که بشکافت از او حور برآمد

۱۳

چون حور برآمد ز دل سیب بخندید

از خنده او حاجت رنجور برآمد

۱۴

این هستی و این مستی و این جنبش مستان

زان باده مدان کز دل انگور برآمد

۱۵

شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت

از مشرق جان آن مه مشهور برآمد

بازگشت به سروده‌های مولانا