بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت ماه در صبحگاه سخن میگوید. ماه به زمین فرود میآید و شاعر به شدت تحت تاثیر زیباییاش قرار میگیرد. او خود را در محضر این ماه میبیند و احساس میکند که وجودش به لطف آن ماه مانند جانش زنده شده است. شاعر در سفر معنویاش تنها به ماه میرسد و به عمق وجود خود مینگرد. او متوجه میشود که همه چیز در ارتباط با آن ماه قرار دارد و تمام هستیاش در دریا از عشق و معنویت غرق شده است. پس از مدتی، دریا طوفانی میشود و از آن طوفان، کفی بهوجود میآید که هر ذره آن نشان از زیبایی خاصی دارد. در نهایت، شاعر میگوید که بدون وجود شمسالحق تبریزی، نهتوان دید که ماه چگونه است و نه میتوان از عمق دریا خبر داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلّی ازل جمله بیان شد
نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد
و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت
در حال گدازید و در آن بحر روان شد
بی دولت مخدومی شمسالحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد