غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۳۹

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

امسال در این خرقه زنگار برآمد

۲

آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی

آنست که امسال عرب وار برآمد

۳

آن یار همانست اگر جامه دگر شد

آن جامه به در کرد و دگربار برآمد

۴

آن باده همانست اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد

۵

ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مرد

آن مشعله زین روزن اسرار برآمد

۶

این نیست تناسخ سخن وحدت محضست

کز جوشش آن قلزم زخار برآمد

۷

یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست

کآدم ز تک صلصل فخار برآمد

۸

رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید

امروز در این لشکر جرار برآمد

۹

گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد

از برج دگر آن مه انوار برآمد

۱۰

گفتار رها کن بنگر آینه عین

کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد

۱۱

شمس الحق تبریز رسیدست مگویید

کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

بازگشت به سروده‌های مولانا