مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
این شعر درباره لذت از زندگی و خوشیهای دوران جوانی است. شاعر از ساقی میخواهد که به او بادهای بدهد تا از دنیا و مشکلاتش رهایی یابد. او به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر آن معشوق ناز کند، عشق و زیباییاش او را تسلیم میکند. شاعر به شادی و میگساری اشاره دارد و به لذتهای زندگی اهمیت میدهد. همچنین، او به تضاد نور و ظلمت و سوختن پروانه برای روشنایی شمع پرداخته و در نهایت از عشق الهی و شور و شوق آن صحبت میکند. این شعر به نوعی دعوت به زندگی شاد و رهایی از قید و بندهای روزمره است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه
والله که کلاه از شه بستاند و برباید
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و میمیرم کاین چرخ چه میزاید
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را
تا باد نپیماید تا باده بپیماید
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم
نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را
چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
پروانه چو بیجان شد جانیش دهد نسیه
وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چندانک بیفزایی این باده بیفزاید