در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
این شعر به زیبایی و لطافت تاثیرات تابش خورشید و عشق بر ذرات وجود اشاره دارد. شاعر از رقص و حیات ذراتی که از نور عشق و تابش خورشید الهام میگیرند، سخن میگوید و به این نکته اشاره دارد که هر ذره به واسطه این زیبایی و عشق، بارور و خلاق میشود. او به تن و جان انسان نیز نگاهی دارد و میگوید که جان از قید و بند جسم رها میشود و به اصل خود باز میگردد. این شعر در نهایت به تحولی اشاره دارد که عشق و نور میتواند در وجود انسان ایجاد کند و از آن به عنوان گوهر وجود یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را میکوبد و میساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمیشاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همیخاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید