آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
این شعر به وصف صبحی زیبا و حیاتبخش میپردازد که با نور خورشید و بیداری دلها همراه است. شاعر از حالتی سخن میگوید که در آن دلهای آواره، با شنیدن صدای زندگی به رقص و شادی درمیآیند. او به تحول و تجلی جان و دل اشاره دارد و از حضور نور و عشق میگوید که همه چیز را زنده و خوشرنگ میکند. در نهایت، به شخصیت شمس تبریزی اشاره میشود که با ورودش به هر مکانی، آنجا را به فضایی معنوی و متعالی تبدیل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید
دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید
شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم
آن جا و مکان در دم بیجا و مکان باشد