آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
این شعر به توصیف حالوهوای یک عاشق بیتاب میپردازد که پس از دوری به سوی معشوق بازمیگردد. او مانند شمعی در حال سوختن و زبانه کشیدن است و به شدت به عشق و نیاز خود میسوزد. شاعر از زیبایی و شیرینی معشوق سخن میگوید و میگوید که برای نزدیک شدن به او، باید در را ببندند تا دیگران نتوانند مزاحم این عاشق شوند. در این مسیر، عشق به معشوق باعث میشود که عاشق گویی رازهایی را در خود پنهان کند. او همچنین به تغییر در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که با دوری از سفر و در کنار یار، از ترس مرگ و چالشهای زندگی رها شده است. نهایتا، شاعر به دل خود اشاره میکند و میپرسد که چرا هنوز در جستجوی آب زندگی است در حالی که زمان عبادت فرا رسیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر
بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیده
کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد
کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد
من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
ای دل چو در این جویی پس آب چه میجویی
تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد